روزهـــــ ــ ـــــای مـــــــ ــن

وآنکه ما را غمش از جای ببردست کجاست؟

روز بد

اول صبح نرم افزار winzipرو نصب کردم و reastar کردم اما اگه شما پشت گوشتتون رو دیدین ویندوز رو هم دیدین.مهندس فرمودند ویندوز پرونده و همه اطلاعاتمون رفتهگریه. فکرشو بکن همکار من فردا از مرخصی بیاد و ببینه هیچی توی کامپیوتر نیست......کلی حالم گرفته شده....خانوم "ب" هم که وقتی واسه یه کار صداش می کنی اونقدر زر زر میکنه که دوست دارم با دستای خودم خفه ش کنم........روز خوبی نبود.کاش فردا خوب باشه..........یکی از بهترین خبرای فردا می تونه این باشه که بعد نصب ویندوز اطلاعات درایو ها از بین نرفته باشه.....ووووووووووووی خسته م                       

   + مریم ; ٤:٤٠ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۳٠ دی ۱۳۸۸
comment نظرات ()

گاهی گربه ها هم حیا دارن

بی حوصله شدم و اعصابم بهم ریخته، می خوام smsبزنم که بیای نت،چون می دونم اگه بیای می تونم کلی غرغر کنم و فحشت بدم تو هم ناراحت نشی،عصبانیتم خالی میشه ،اما پشیمون می شم ،خجالت می کشم،از قدیم گفتن در دیزی بازه حیای گربه کجاست؟........

 

   + مریم ; ۸:۱٧ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢٤ دی ۱۳۸۸
comment نظرات ()

امروز

رفتم آبدارخونه که ابجوش بیارم، دیدم نه کتری آب جوش داذه نه کبریتی واسه روشن کردن گاز هست منم ناراحت برگشتم،هیشکی هم اون اطراف نبود که بپرسم چه خبره امروز اینجوریه؟

اومدم واسه خودم خرماهای خشک رو درآوردم و خوردم..آقای "و" اومده میگه خوب به خودت میرسی هاااااا میگم:وقتی چایی نیست با این چیزا باید سیر شم دیگه....کلی میمونه که فکر چایی کنه،اخرش میگه دبیرخونه چایی داره برو بگیر.........

خرده فرمایشاتش که تموم میشه میره، مشغول کارام میشم و بسکویتم رو در میارم که بخورم....

چند دقیقه بعد آقای مهندس"پ" میاد ،کار داره با کامپیوتر،تا خرما و بسکویت رو میبینه بعد سلام میگه :خوب خودتون رو تحویل میگیرین...و شروع میکنه به خوردن

آقای "و"زنگ میزنه که سوال بپرسه میگه خانوم فلانی چایی هست بیارم واستون؟عینکمیگم نه ممنون....فکر کن به رییست بگی واست چایی بیاره.......

آقای مهندس داره فضولی میکنه،میگه کدوم دانشگاه بودی ،میگم فلان جا،چشماش گرد میشه،میگم نکنه شما هم اونجا بودین میگه آره،ورودی 79 بوده و من ورودی81،تعجب کرده که چرامنو ندیده اونجا،انگاری توی دانشگاهی به اون بزرگی حتما باید منو میدید...

کامپیوترو درست میکنه،مثه بچه ها حرف می زنه........کارها رو تحویل آقای "و" میدم و منتظر میمونم که بیام خونه.........ناهار میخورم و میخوابم.......

 پ.ن:یادم باشه از خانم "ب" هم بگم که امروز سرم رو خورد با خاله زنکی هاش و چرت و پرت هاش

   + مریم ; ٧:۱۳ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢۳ دی ۱۳۸۸
comment نظرات ()

ویکتوریا

این سریاله کی میخواد تموم بشه؟

با تمام مزخرف بودنش یه چیز رو خوب نشون میده،دوستای صمیمی و رو راست........

من که خلا یه همچین دوستی رو حس می کنم...

 

   + مریم ; ۸:٤٥ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٢ دی ۱۳۸۸
comment نظرات ()

باز هم شکر

می دونی بعضی کار ها و حرف ها و دل شکستن ها رو هیچ جوری نمیشه بی خیال شد و بخشید.

می دونی سوال های بی جواب چه قدر می تونن ادم ها رو داغون کنند؟

می دونی که  گاهی اوقات به وجود خدای بدی ها بیشتر ایمان میارم تا خدای خوبیها؟

 

 

   + مریم ; ٦:٥٤ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٢ دی ۱۳۸۸
comment نظرات ()

خودم کردم که لعنت بر خودم باد....

١-این چند روز کار زیادی واسه انجام نداشتم ،اونقدر که حوصله م سر رفت،رفتم پیش آقای "و" ازش خواستم که اگه کاری واسه انجام هست بده تا انجام بدم (البته منظورم این بود که کارهارو انبار نکنید با هم بهم بدین. الان بگید که سر فرصت انجام بدم)و آقای "و" هم شروع کرد به حرف زدن و خرده فرمایش......یعنی طوری شد که حتی کارهایی که خودش هم نمی دونه چطور باید سر همشون بیاره رو داده به من تا بررسیشون کنمناراحت.....

٢- فکرشو بکنید آقاهه فکر می کنه من کپی پیست بلد نیستم شروع کرده به توضیح دادن،اینجا رو انتخاب می کنی ....کلیک راست....خمیازه

3-حکمم از استان رسید و ایشالا از ماه آینده حقوق میگیرمنیشخندالبته قبلش باید برم حساب باز کنم......

4- شنیدین؟آقای رییس جمهور قراره تشریف فرما بشن خوزستان،به همین مناسبت تمام مرخصی های آخر هفته ما لغو شدیول

 

   + مریم ; ۳:٥٢ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٢ دی ۱۳۸۸
comment نظرات ()

 

خبر میرسه که عموم بعد عملش فوت کرده. مامان بابا میرن خونه عمو...خونه خالی میشه و انگار تموم دنیا آوار میشه روی سرم....

 

   + مریم ; ٥:٢٠ ‎ب.ظ ; جمعه ۱۸ دی ۱۳۸۸
comment نظرات ()

،به آسمون سپردم

،به آسمون سپردم چشم از تو بر نداره،مواظب تو باشه،سرت بلا نیاره،تا تو نخوای نتابه،دلت گرفت بباره،سپردم با تو باشه،هرگز تنهات نذاره.......

 

 

   + مریم ; ٩:٠۳ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٦ دی ۱۳۸۸
comment نظرات ()

از نداشتن ها

دلتنگم و فقط "تو" را می خواهم....

 

   + مریم ; ۸:۳٠ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٦ دی ۱۳۸۸
comment نظرات ()

من

و من آدمیم که نمی تونم خودمو تعریف کنم.......

 

   + مریم ; ٦:۳٤ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٦ دی ۱۳۸۸
comment نظرات ()

هویجوری....

 فکر کن صبح کله سحر که داری میری سر کار یه مُرده ببینی که رو زمین افتاده تا پلیس وبقیه برسن...ناراحت(به خدا این کلاه ایمنی که واسه موتورسیکلت سوارا اجباری کردن چیزه بدی نیست،هم اونی که مرد خونوادش داغون میشن هم اونی که بهش زده....)،دیگه از بقیه روز نباید انتظاری داشت...

تب خال زدم این هـــــــــــــــــــــــــــواااااگریه

دیروز بعد ٢ماه طلسم رو شکستم و رفتم آرایشگاه ،خانمه رسما ریـــد توی ابروهامافسوس

چند روز پیش قرار بود با یه گروه بریم استان واسه یه جلسه،گروه نیومدن و من رفتم،دیروز اونا موقع رفتن تصادف کردن.........داداشم میگه توی 30سال مطمینا با تصادف یه چیزیم میشه..

چند تا از دوستای صمیمیم تولدم رو کاملا فراموش کردن،هر چند تولد 26 سالگی بیشتر نیاز به تسلیت داره تا تبریکنگران

خوب من 90رو ندیدم اما حال کردم وقتی شنیدم چی گفته شده....

 

   + مریم ; ٧:٠٤ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱٥ دی ۱۳۸۸
comment نظرات ()

از همه چیز

- راهپیمایی خودجوش ِ اجباری هم نرفته بودیم که ما رو بردن.نه تنها پاس اداری بود بلکه با ماشین اداره هم ما رو بردن.اما خدایی بهمون آبمیوه ندادن دیگه...

- امروز اینقدر کار کردم که دارم میمیرم از خستگی...

- دارم فکر می کنم درس بخونم واسه ارشد یا نه؟هنوز به نتیجه نرسیدم.حوصله درس ندارم اما وقت اضافی زیاد دارم که عذاب وجدان می گیرم وقتی می بینم اینجوری تلف میشه.

- در اولین فرصت می خوام برم یه کلاس عکاسی...

- گودر ریدر من باز نمیشه از زندگی افتادم. واسه شما باز میشه؟اینترنت خوب شده شهرهای شما یا به افتضاحی ماست؟من اینجا حتی گوگل رو هم بیشتر اوقات نمی تونم باز کنم....

- کاش تموم بشه این همه خشونت و دروغ......

 

   + مریم ; ٧:٤٧ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٠ دی ۱۳۸۸
comment نظرات ()

حافظ

حافظا بیا یه مردونگی کن و یه فال خوب واسه من کنار بزار...به خدا جای دوری نمیره....

 

   + مریم ; ٩:٥۱ ‎ب.ظ ; جمعه ٤ دی ۱۳۸۸
comment نظرات ()

عنوان ندارد

گاهی بدجوری احساس بیچارگی و درموندگی میاد سراغ آدم...

و گاهی آدم ها چقدر سنگ و تو خالی میشن.

 

 

   + مریم ; ٦:۳۱ ‎ب.ظ ; جمعه ٤ دی ۱۳۸۸
comment نظرات ()

خلسه ی دوست داشتنی

کاش الان توی یه اتوبوس کنار پنجره بودم ،گاهی زل می زدم به سیاهی جاده ای که انگاری پایانی نداره و گاهی چشم هام رو می بستم و در حالیکه خودم رو روی صندلی جمع کردم به آهنگهایی که از رادیو فردا با خش خش پخش میشد گوش می دادم .......

اگه تجربه اش رو داشته باشین می دونین که چه لذتی داره.......

   + مریم ; ٩:٥٦ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢ دی ۱۳۸۸
comment نظرات ()