وبلاگ
خوب منم مثله خیلی های دیگه چند تا وبلاگ دارم.یعنی ٣ تا دارم.اولی رو نه دلم میاد پاک کنم نه دلم میاد چیزی توش بنویسم.سالی ماهی اگه یه خط واسه خالی نبودن عریضه و االبته برای جلوگیری از غرولند دل ِ مزخرفم اون تو بنویسم.دومی رو امــــــــا دوست دارم گاهی روزانه چند تا پست میزارم و گاهی هفته ها فقط نگاش میکنم.دوسش دارم هر چند تقریبا با اینکه فهمیدم خواننده های ثابتی داره اما هیچ کدوم رو نمیشناسم و البته اینجوریه که اونجا راحتم........و این آخری هم که هیچ برنامه ای واسش ندارم و فقط مینویسم چون دوست دارم .حتی اگه برنامه روزانه باشه. اینجا که هیچی اما خیلی دلم میخواد ببینم اونا که با جستجوی کلمه وبم به وبم میان دنبال چی هستن؟یا اونی که همیشه با جستجوی یه کلمه خاص به وبم میاد و منم فکر میکنم که میشناسمش و راستش رو بخواین دوست دارم حدسم درست باشه.این حدس هرچه قدر هم احتمالش کم باشه رو دوست دارم.
هیچ
این روزا حس می کنم یه " هیــــــــچ " بزرگم.
اتفاقی نیفتاده،زندگی مثله همیشه ست ،نباید غمگین باشم اما هستم.حالم گرفته س ....
خدا
من شماره ٠٠٠ رو به اسم خدا توی موبایلم اضافه کردم ، گاهی که دلم میگیره یا یه آرزو داره به خدا smsمیدم........همش faile میشه.........مثل بچه ها امید دارم که یه زمانی deliverبشه........
از صبح کلی انرژی داشتم.تمام روز رو خندیدم و.........کلا روز خوبی به حساب میومد.......امــــــــــــــــا من حالم خوب نیست، غصه دارم،هیشکی هم نمی پرسه حال ِ خود ِ خــــــودم خوبه یا نه؟
غصه دارمــ
حسودیم شد..
آقاهه اونقدر با افتخار از بچه هاش حرف زد که ته دلم لرزید.از حسرت.......
دوست داشتم بابای منم اینجوری ما رو میدید.نه اینکه بابام بد بگه از ما قبولمون نداشته باشه نه اینجوری نیست اما با اینکه بچه های نسبتا موفقی بودیم هیچوقت به تلاشمون افتخار نکرد.هیچ وقت برق چشماشو وقتی از موفقیت ما حرف میزنه ندیدم ........
روزانه
آقای همکار"ص" به یه قسمت دیگه منتقل کردند و ازین به بعد تو اتاق تنهام.......اما مشکل این جاست که می خوان تموم ِ کارهای اونو که اتفاقا هیچ ربطی به رشته من نداره بندازن گردن ِ من.......هر چی هم میگم من چیزی نمی دونم و الکی مسولیتی قبول نمی کنم به گوش آقای "و" نمیره که نمیره.هی میگه که واست دوره ی آموزشی میزاریم
.واقعا گاهی دوست دارم این آقای "و" رو خفه کنم .معلوم نیست خودش میخواد چه غلطی بکنه توی اداره.فقط حرف میزنه....از امروز شروع شد و اونقدر سرم شلوغ بود که حتی نمی تونستم یه لحظه استراحت کنم........
امروز به جای آقای "ص" من بعضی مدارک رو بردم که به اداراتی که باهاشون کار می کنیم تحویل بدیم.اداره دومی توی شهر خودمون بود.......از همون لحظه که وارد اتاق اونجا شدم تا زمانی که مدارک چک شد اقاهه همه زندگیم رو ازم پرسید.......حتی سال تولد بابام رو.......می خواستم خودم شماره شناسنامه م رو هم بهش بدم که اطلاعاتش کم نیاد ...اون وقت میگن زنا فضولن ..........تازشم کلی نصیحتم کرد که زودتر ازدواج کنم که نترشم.....و می گفت فقط دنبال نجابت پسر باشم نه پول و این چیزا........اخه کسی نیست بگه نجابت کجا بود که بخوام بر اساسش تصمیم بگیرم..........خلاصه امروز هم کلی کار کردم و کلی خندیدم به اوضاع خودم............
از همه دل میبره......
با اون چراغ ِ روشنت دلبری نکن از من......
جونت بالا بیاد خوب یه سلام بده.
خسیس
خدایا با خودت چی فکر می کردی؟
موندم خدا وقتی زنا رو خلق می کرد به چی فکر می کرد که اینهمه درد بهمون داد؟آخه وسط همه این بدبختی ها پریود چی بود هوار کردی رو سرمون؟اصلا من مطمینم علت مرگ من رو درد پریود مینویسن...
همه اینا به کنار،صبح رفتم سر کار حالم بده می خوام مرخصی بگیرم،خوب تابلوه وقتی آقای "و" میگه تو که الان میخوای بری اصلا چرا امروز اومدی میگم :حالم خوب نیست ، می فهمه چه مرگمه...........اصلا به تو چه من چرا می خوام مرخصی بگیرم........واسه رد گم کردن گفتم حالم بده می خوام برم دکتر.........
نظرات ()
