روزهـــــ ــ ـــــای مـــــــ ــن

وآنکه ما را غمش از جای ببردست کجاست؟

 

امان از نتوانستن ها و نرسیدن ها........

در جوانی پیر می شویم.

 

   + مریم ; ۱۱:٤٢ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢۳ اسفند ۱۳۸۸
comment نظرات ()

 

خدایا نمی دونم چه رازی هست که اینهمه داری سر به سرم میزاری.......

   + مریم ; ٩:٠۸ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢٠ اسفند ۱۳۸۸
comment نظرات ()

 

ازدواج سنتی یکی از بدترین رسوم کشور ماست.

   + مریم ; ٦:٤۳ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱۳ اسفند ۱۳۸۸
comment نظرات ()

این روزها

اول ماه کارم اونقدر زیاده که حتی وقت ندارم یه لحظه ساعت رو نگاه کنم.خیلی خسته م .دوست دارم زود این چند روز تموم شه یکم استراحت کنم....

اگزمای من دوباره عود کرده ،حتی پوست صورتم هم خشک شده.حوصله دکتر هم ندارم...اصلا من از بچگی از دکتر ،مطب و بیمارستان بدم میومد....اگه گفتین من کجا کار می کنم؟بله دیگه من جز پرسنل بهداشتی هیچکی رو نمی بینم....

کلی خرید کردم ،اما دیگه مثله اون قدیما ذوقی ندارم.....

خیلی چاق شدم. می خواستم مانتو بخرم اما اندازم نبودددددددددد.اصلا من خوردن رو دوست دارم اما فکر کنم باید از اینم صرف نظر کنم.

   + مریم ; ٩:٤٥ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٩ اسفند ۱۳۸۸
comment نظرات ()

خودکار

مامان ِ یکی از دوستام یه خودکار خیلی شیک و قشنگ بهم داده بود .یه بار که باهم بودیم و می خواست یه چیزی رو یادداشت کنه دیدم داره با مداد مینویسه .منم اون خودکار رو براش بردم و گفتم زشته پسری مثل اون خودکار باهاش نباشه........بعد دفاع از پایان نامه ش تعریف کرد که یکی از دخترای همدوره ایش هم یه خودکار به عنوان تبریک فارغ التحصیلی بهش داده.........دفعه بعدی که دیدمش یه خودکار دیدم تو جیبش،فکر کردم خودکاری هست که خودم بهش دادم وقتی توی دستم گرفتم دیدم اون نیست ،شبیه هم بودن خیلی ولی از روی وزنشون میشد فهمید یکی نیستن.بهش گفتم خودکار همکلاسیت رو چرا گذاشتی توی جیبت؟؟؟؟جا خورد.......بیچاره میخواسته خودکار منو بزاره که خوشحالم کنه اما اشتباه برداشته........منم کلی اصرا که باید خودکار دختره رو بدی به من که دیگه اشتباه نشه،اون هم داد.......الان اون خودکار پیش منه..همین.......

   + مریم ; ٩:٥٩ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٥ اسفند ۱۳۸۸
comment نظرات ()

نامردی نامردیه...

میگه برو خدا رو شکر کن که اذیتت نکرد خیلی،موندم که دیگه چیکار باید میکرد که نکرد؟

نامردی نامردیه دیگه فرقی نداره...کم و زیاد داره اما همش یکیه........

 

   + مریم ; ۱٠:٥٥ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٤ اسفند ۱۳۸۸
comment نظرات ()

زلزله

امروز باز سر کار که بودم زلزله اومد.من آقای "و" مشغول سر و کله زدن با کامپیوتر و برگه ها بودیم که دیدیم همه جا داره میلرزه.آقای "و" مثله یه بابا هی میگفت خانم...برو بیرون زود برو بیرون.حالا بماند که خودش قبل من بیرون بود.تا من اومدم بجنبم همه چی آروم شد........ولی خودمونیم ساختمون اداره ما واقعا استعداد آوار شدن رو داره.......

خوب حقوق این ٣ ماه رو بهم دادن ،منم هم کلیشو خرج کردم واسه شیرینی دادن به خونوادملبخند.خیلی مزه میده که از پول خودم خرج کنم...

حوصله نوشتن ندارم نمی دونم چرا؟

دلم لازانیا میخواددددددددددد.

 

   + مریم ; ٧:٢٠ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٤ اسفند ۱۳۸۸
comment نظرات ()