روزهـــــ ــ ـــــای مـــــــ ــن

وآنکه ما را غمش از جای ببردست کجاست؟

صبحانه نتی....

١-دوست داشتم می تونستم در جواب ِ(مگه کارو زندگی نداره....)بگم کارو زندگیش دیدن توهه...شاید چون جواب قشنگیه .شاید هم چون یهو با دیدن این جمله دلم واست تنگ شد....

٢-دارم دعا می کنم جلسه پنج شنبه اهواز کنسل شه.آخه من از شنبه رو به امید تعطیلی پنج شنبه میام سر کار....(کارمند با انگیزه یعنی من...........از خود راضی)

٣- تازه ساعت ٧.٢٣ صبحه من ٢ساعته که بیدارم و ١ساعته سر کارم ....

 

 

   + مریم ; ٧:۱٩ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢٧ تیر ۱۳۸٩
comment نظرات ()

 

از دیشب دارم تو فیس بوک میگردم.چقدر ادما و زندگی ها با هم فرق دارن.....

   + مریم ; ٥:٥٥ ‎ب.ظ ; جمعه ٢٥ تیر ۱۳۸٩
comment نظرات ()

کار نیمه تمام من...

من از مرگ می ترسم خیلی هم می ترسم.اما واقعیتی هست که باید باهاش روبرو شیم....

از دیشب دارم با خودم فکر می کنم که اگه الان بفهمم فقط یه مدت کوتاه فرصت برای زندگی دارم مثلا ١هفته چیکار می کنم؟کارای نیمه تمومم چی هستن؟خیلی فکر کردم و میبینم که کار زیادی ندارم جز چند تا حلالیت خواستن ....شاید گفتن دوستت دارم به مامانم که هیچوقت نتونستم به زبون بیارم....

جز مامانم که میدونم میدونه چقدر دوسش دارم یه کاری که حتما باید انجام بدم اینه که تمام جرات و توانم رو جمع کنم و باهاش تماس بگیرم و بهش بگم که از بودن باهاش هیچوقت پشیمون نشدم و تمام عذابهایی هم که بعدرفتنش کشیدم در برابر خوشبختی که باهاش داشتم به حساب نمیاد...میدونم که خلاف ِاین فکر میکنه...فکر میکنم دینی هست که به گردنمه...باید بدونه که تنها خاطر خوشایند من از زندگی خاطره بودن با اونه....

 

   + مریم ; ۱٠:۱۳ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢۱ تیر ۱۳۸٩
comment نظرات ()

بی حوصله گی

یعنی حتی حوصله فینال جام جهانی رو هم نداشته باشی..

 

   + مریم ; ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢۱ تیر ۱۳۸٩
comment نظرات ()

 

هر وقت حالم بده کیک می پزم و تا حد مرگ می خورم.به خاطر لاغری هم که شده باید یه مدت شاد و بدون استرس باشم ...

 

   + مریم ; ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٠ تیر ۱۳۸٩
comment نظرات ()

مواظب خودت باش..

داداشم اولین سفر دریاییش رو شروع کرده.با اینکه هممون یه دوره به خاطر دانشگاه جدایی از خونواده رو تجربه کردیم اما این جدایی واسمون سخته. خوشحال شدم صداشو شنیدم اما دلم تنگ شد یهو.......انگار تازه فهمیدم که ممکنه گاهی مجبور بشیم روزها ازش بی خبر باشیم....داداش کوچیکا هم بزرگ میشن....

 

   + مریم ; ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ ; شنبه ۱٩ تیر ۱۳۸٩
comment نظرات ()

از دوست نداشتن ها

دیشب ساعت ٢ خوابیدم .یه بار هم ٣از خواب پریدم.۵/۵ هم که بیدار شدم که بیام سر کار.از وقتی صبح زودتر میام سر کار خیلی بیشتر خسته میشم اما به تعطیلی پنج شنبه می ارزه.

کارم امروز یکم سبکتره .اول صبحی یکی از خانوما که تازه عقد کرده با خوشحالی عکسای عقدشونو میاره نشونم میده.خدایی توی ٣۵سالگی عجب آدمی گیرش اومده انگشت به دهن شدم از وقتی عکسها رو دیدم.مبارکش باشه من که بخیل نیستم...

دارم گودر می خونم و توی وبلاگ ها می چرخم امروز.با خودم که فکر می کنم دلم واسه خودم و تموم ادم های که توی این مملکت هستن می سوزه.ما اجازه عاشق شدن نداریم.اجازه دوست داشتن نداریم اجازه شادی نداریم حتی اجازه تنها زندگی کردن و خیلی چیزای دیگه .....هرکاری بخوایم بکنیم باید منتظر قضاوت ١٠٠٠نفر باشیم.خدا رو شکر هم که واسه عرف ما فقط بدبختی و گریه و شیون پسندیده است.یه زمانی فکر می کردم ادم ها چطور کشورشون رو بیخیال میشن و میرن بین غریبه ها که حتی هم زبونشون نیستن زندگی می کنن.اما الان بهشون حسودیم میشه که از این تغییر بزرگ نترسیدن.

چرا اینهمه زندگی سخت شده؟

 

   + مریم ; ٩:٥٤ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱٦ تیر ۱۳۸٩
comment نظرات ()