دلم تنگ شده واسه اینکه دوباره همه خونواده دور هم جمع بشیم و بگیم و بخندیم........خیلی وقته که دیگه نتونستیم با هم باشیم......همیشه یه نفر نیست....دلتنگ ِ خونوادمم..
خیلی وقته که فهمیدم این آدم های رابطه نیستن که منو می ترسونن بلکه وحشت من از خود رابطه است.با هر کی تا یه حدی نزدیک میشم. اگه یه قدم سعی به نزدیک کردن خودش به من بکنه ١٠ قدم عقب میرم.....یه جورایی حالم بد میشه اگه کسی ازم انتظار داشته باشه....آخرین بار وقتی شنیدم که فلانی غیر مستقیم شکایت میکنه ازاینکه چرا وقتی بهم زنگ نزده ازش خبر نگرفتم در جا حالم بد شد و کلا بهم ریختم.....دارم به یه روانپزشک فکر میکنم.....
تلفن چی ما تنها کارش اینه که تلفنها رو وصل کنه .اون وقت دوبار پشت سر هم که بگی فلان جا رو بگیر یه ایشششششششششش پشت تلفن میگه که انگار داریم ازش سو استفاده می کنیم.
گاهی میخوای یه کاری انجام بدی که از همون اول میدونی نتیجه ش چیه یا می دونی اشتباهه ولی انجامش میدی. الان می خوام کاری بکنم که میدونم اشتباهه...
اگه واسه نماز خوندن نیازی به وضو نبود من با تمایلی بیشتر سر وقت می خوندمش
با دوستم رفته بودم بازار.دو تا دختر پشت سر ما داشتن میومدن.نزدیک بودن اونقدری که راحت میتونستیم حرفهاشون رو بشنویم.از صداشون معلوم بود سن و سالی ندارن. داشتن در موردbf حرف می زدن....یهو یکیشون با حالت تعجب (انگاری تازه یه چیزی یادش اومده باشه) به اون یکی میگه:فلانی میگه دوست پسر نداره....بعد هر دو با تعجب درباره ی اینکه اینو باور نمی کنن حرف می زدن واینکه"مگه امکان داره یه دختر بدون دوست پسر باشه.........."از شما چه پنهون من و دوستم یه لحظه به سرمون زد که خودمون رو بعنوان دختران بدون bfبهشون معرفی کنیم....
جدا من موندم این رئیس مرکز ما چقدرمیتونه چابلوس باشه.اضافه کاری تیر ماه رو واسم ١٠ ساعت رد کرده .واسه بقیه هم بدتر از من.....اون موقع اضافه پولی که استان واسه این کار بهش داده رو به استان برگردونده....اگه دیگه کاری رو خونه انجام دادم ....
یه زمانی از قرص و دارو فراری بودم و واسه همین با یه آسپرین ساده 2روز گیج میزدم.الان که خدا رو شکر از دو روز پیش هر چی قرص مسکن بوده تو خونه خوردم انگار نه انگار....
دیروز ظهر از خواب بیدار شدم حس کردم سرم سنگینه گفتم حتما از قرصهایی هست که خوردم اما اشتباه فکر کردم .نشونه یه سر درد وحشتناک بود که باعث شد امروز بعد 10دقیقه که رسیدم اداره آژانس بگیرم و مستقیم بیام خونه و گلاب به روتون معده خالی رو بالا بیارم....الان هم دارم از گشنگی میمیرم .دیشب که شام نخوردم صبحونه هم که نخوردم ظهر با ترس دولقمه گذاشتم دهنم باز حالم بد شد...گشنمه...
حالا موندم این سردرد و حالت تهوع از چیه؟ از ضعیف شدن این چند روزه یا از این محلوله بد بو که واسه تقویت ابرو زدم و یا میگرن مامانم ارثی هست که قراره داشته باشم.....
دلم حال خوش می خواد و هوای خوش
کی میشه هوا خنک شه ما ازین گرمای لعنتی خلاص شیم.
خوب دارم فکر می کنم اگه یه روزی خواستم ازدواج کنم یکی از شروط باید گرفتن حق طلاق و فرزند احتمالی در صورت ازدواج مجدد(چه موقت دایم ساعتی صیغه یا هر چی) یا معتاد بودن شوهر نامحترم (کسی که خیانت میکنه محترمه به نظر شما؟)هست...
باید رو پای خودم وایسم که نگران حمایت از خانواده آقایون نباشم...
یه فرصتی باید پیدا کنیم ببینیم دیگه کجاها می خوان از خانم ها حمایت کنن که حداقل دست به کار شیم...
کاش یه "مراد" هم بود میومد خونه ما،یا بختمون باز میشد یا به "مراد"مون میرسیدیم...
کی گفته اونی که ظلم کرده چوبشو می خوره؟من که شک دارم درست باشه...
چند روی بود هوس شکلات تلخ کرده بودم. امروز زودتر از اداره اومدم و کلی شکلات خریدم و بعد افطار به اندازه ١سال شکلات خوردم و با توجه به حساسیتی که نسبت به اون دارم مطمئنا فردا پس فردا روانه دکتر می شم.
فردا رو مرخصی گرفتم.پنج شنبه هم تعطیلم.شنبه و یکشنبه هم که اینجا تعطیله رسمی شده.....ولی از دوشنبه ساعت کارمون مثل سابق میشه و پنج شنبه هم باید بریم...
دوست دارم کلی فیلم و سریال طنز و خنده دار ببینم.نه طنز تلخ و از این چیزا.هزل و هجو ....چیزی که واسه یه مدت منو بخندونه و از این فکرا و گرفتاری ها رها کنه...
نه که حرف جدی بلد نباشم اما حوصله شون رو هم ندارم.ترجیح میدم اینطوری بنویسم.
نتایج ارشد پزشکی اومد.یکی از همکارا قبول شده تهران(البته خیلی خیلی خونده بود).بهش میگیم حالا کار رو چیکار میکنی؟(خیلی وقته به کسی ماموریت آموزشی نمیدن)میگه نگران این قضیه نیستم....یعنی پارتی دارم....همه چی پارتی بازیه. چند روز پیش می پرسم انتقالی می تونم بگیرم یا نه؟بازم جواب اینه اگه پارتی داشته باشی آره...
دلم سنگینه...
حوصله ندارم فردا پس فردا برم سر کار اما میرم خودمم نمی دونم واسه چی.فکر کنم تعطیلات زیاد این مدت بد عادتم کردن.
روزه دیگه داره زیادی فشار میاره...زود تمومش کن خدا..
خدا بیا و مهربون باش یکم با من.....
اگه...
دارم فکر می کنم اگه یه روزی دوباره ببینمت،اگه به حرف ببینمت،هیچ وقت بهت نمی گم " شما" ،هیچوقت یه پیشوند یا پسوند آقا نمیزارم تنگ اسمت...
اما کاش نبینمت
همین.
- اگه سالادماکارونی نبود مطمئنم رژیمم هیچ وقت شکسته نمیشد.
- یه زن عموی لر داریم که با اینکه بیشتر از ٢٠سال هست که وارد خونواده شده نه ما زبونشو یاد گرفتیم نه اون زبون ما رو.تا عمو زنده بود حرفهای زن عمو رو ترجمه می کرد....حالا تصور کنید زنگ زده خونمون که به مامانم یه چیزو یادآوری کنه،مامانه مونده چی بگه و چی میگه....
-مسافرت دلم میخواد پایه ندارم.
-از وقتی عکسای سوپ جنین رو دیدم از جلو چشمم دور نمیشه.چه آدمهایی پیدا میشن....
چیزی به ذهنم نمیرسه در مورد فکر کنم،فکرایی که میان تو سرم رو دوست ندارم و آزارم میدن ،ماهواره بهم ریخته،شارژ اینترنت تموم شده،فیلم ندیده و کتاب نخونده دم ِ دستم نیست،تلویزیون هم هیچی نداره،روزه هم که هستم .......خوب من حوصلم سررفته،چیکار کنم؟
روز کارمند
امروز روز کارمند بود.(روزم مبارک)
می خوام از چیزایی که توی اداره یاد گرفتم بگم
توی اداره ما همه رئیسن از کارگر گرفته تا مسئول واحد و البته خود رئیس.مثلا فکر کنید من هر بار که می خوام اتاقم تمیز شه 10بار باید به کارگر و مسئول خدمات بگم که شاید یکی بیاد و اتاقو (کف اتاق رو البته) تمیز کنه.
تازه که استخدام شده بودم هر وقت هر کدوم از واحد ها اطلاعاتی ازم می خواستن زود آماده می کردم و خودم تحویل می دادم .اما الان یاد گرفتم که نمیشه.......نباید اینکارو بکنم چون دیگران هم با من همکاری نمی کنن.پس با اینکه یکی از وظایف منه اما منم اطلاعات مربوطه رو همیشه با تاخیر و کلی منت بهشون میدن......مگه اینکه یاد بگیرن هر وقت هرچی خواستم زود آماده کنن...
یاد گرفتم که نه به فکر خلاقیت باشم نه پیشنهادی برای انجام بهتر کارها....چرا؟چون چند باری که از این کارا کردم به ...خوردن افتادم. علاوه بر اینکه کسی نگفت دستت درد نکنه مجبور شدم خودم همه مسئولیتش رو قبول کنم و با کلی استرس کارمو انجام بدم.ورئیس مربوطه جوری رفتار می کنه که انگار از اول دنیا کار به همین منوالی که من پیشنهاد دادم بوده و هیچ چیز جدیدی که نیاز به وقت داشته باشه نیست.پس منم فقط انجام وظیفه می کنم.
یکی دیگه از چیزا هم اینه که از خودم بیشتر از چیزی که باید مایه نذارم.چه دلیلی داره کار اداره رو بیارم خونه و با دقت زیاد انجام بدم؟؟جز اینکه رئیس مربوطه فکر می کنه "خوب پس این کار طول نمیکشه"و کارام روز به روز زیادتر میشه (اضافه کاری هم که به من چون تازه استخدام شدم نمیدن که)...
من کارمند بدی نیستم.کارم رو به موقع انجام میدم.دقت می کنم واگر اشتباهی کردم می پذیرم و راحت از دیگران کمک می گیرم.با خوشرویی و لبخند با دیگران برخورد می کنم و چوب هم لای چرخ کسی نمی ذارم. من کارمند خوبیم اما کارمندی فعال و خلاقی نیستم چون سیستم اداری ما همچین کارمندی رو نمی خواد.چون اداره هایی مثل اداره ما هر کی کمتر کار کنه و غر بزنه روسا بیشتر هواشو دارن که صداش در نیاد.......
شارژ نتم تموم شده و چون به شدت خسیس شدم نمیخوام تا یه ماه دیگه تمدیدش کنم پس مثل قبلا با اینترنت زغالی میام نت........خداییش قبلا چه اعصابی داشتم
- یه مدت پیش با همکارا رفته بودیم بازدید .کارمون تموم شده بود و منتظر یکی از همکارا که گزارششو بنویسه.....بحث های مختلفی پیش اومد از یارانه و رایانه گرفته تا انتخابات و .........منم یکی دو جمله در مخالفت با یکی از همکارا گفتم.....حالا یکی از خانم های باسابقه اومده اتاقم که فلانی خودتو وارد بحث های اینچنینی نکن ......که ممکنه ال بشه و بل بشه......عجب زندگی داریم ما...
-چرا تو کت من نمیره این ازدواج های سنتی؟دو دوتا چهار تاست.......گاهی که بهش فکر می کنم حس میکنم دارم به خودم توهین می کنم
صاحب وبلاگ واژه هایی از کجا چرا نمی تونم واست کامنت بزارم؟
نظرات ()
