روز خوب
چشم شیطون کور و گوشهاش کر امروز روز خوبی بود ،خوش گذشت... سر کار مسابقه آشپزی بود ،آش و کوکو .....همکارا و چند تا از خونواد های آقایون همکار آش و کوکو اورده بودن و منم که خوش خوراک کلی خوردم....واسه اولین بار آش گوجه فرنگی و آش دوغ خوردم و چسبید کلی....یکی از همکارا یه نوع کوکو خوشمزه اورده بود که مزه پیتزا میداد. توی فر گذاشته بود و کلی خوشگل هم بود.....چند تا تزیین آش هم یاد گرفتم....خوش گذشت خوردیم و خندیدیم..........
شب هم عروسی یکی از همکاراست که دوست دارم برم اما خوب به یه دلایلی نمی تونم ....
یه نوع دید زدن دختر رو یاد بگیرین شاید یه روزی خواستین یه دختری رو واسه برادری خواهری دوست پسری شوهری دید بزنین....... خواهر و مادرتون رو بفرستین محل کار اونی که میخواین . بعد بگید حتما حتما پرسون پرسون اتاق خانومه رو پیدا کنن و برن یه سلام بهش بدن و یکم بر و بر نگاش کنن و خداحافظی کنن........ حتما اون دختره هم مثله من جز کر کر خنده کاری ازش بر نمیاد....
امروز کلا روز مزخرفی بود..
اول صبح که رسیدم اداره ،کامپیوتر رو روشن کردم ویندوز بالا اومده نیومده برق قطع شد و تا حدود ده و نیم داشتم در و دیوار رو نگاه می کردم.هیچی بدتر از این نیست که کلی کار داشته باشی اما نتونی انجام بدی....
با سر درد اومدم خونه ،ناهار خوردم و خواستم "قهوه تلخ"ببینم ، به نصفه نرسیده که موبایلم زنگ خورد و با خانمی به نام لیلا کار داشتن .گفتم اشتباه گرفتین که خانومه گفت صبر کن....چند سالته؟ مونده بودم چی بگم....گفتم مزاحم نشو قطع کردم ،دوباره زنگ زد ،گفت شماره شما رو یکی بهم داده می خوام بیام خواستگاریت ، منم گفتم کی بوده که به جای شماره خونه ما شماره موبایلمه داده؟گفت خوب می خوام اول نظر خودتو بدونم( با لحنی که هر کس دیگه هم بود میفهمید این خانومه یه چیزیش میشه)گفتم خانم این که این وقت ظهر زنگ می زنی و اینجوری حرف می زنی یعنی مزاحمت، مزاحم نشو....خانمه گفت"اگه ظهره و بد موقع است چرا ده دقیقه پیش زنگ زدی با شوهرم حرف زدی؟می دونی شوهر من چند سالشه؟۴۵ سالشه، منم دهنم باز از تعجب که چی داره میگه گفتم خانو برو دوباره شماره رو چک کن ،اشتباه گرفتی ،از من انکار از ایشون اصرار....دو بار دیگه هم زنگ زد که حیفه تو هست چرا اینجوری می کنی ،خاک به سر ما زن ها که ارزش خودمونو نمی دونیم که زیر پای هر کی میریم و از این دری وری ها....منم که کلا خدا نکنه اخلاقم سگ بشه،داد و بیداد و گفتم یه بار دیگه مزاحم بشی شمارتو میدم مخابرات و قطع کردم.....از سر دردداشتم می مردم........عصر هم زنگ زد که چطوری شمارت توی گوشی شوهرمه ،هی با آرامش میگم خانوم یه لحظه حر ف نزن فکر کن شاید اشتباه گرفتی ،شاید شماره رو اشتباه نوشتی یا هر چیزی ...دیدم کوتاه بیا نیست ،گفتم من که مشکلی ندارم شماره تو رو میدم مخابرت ببینم چی داری بگی........
بعد حالا موبایلم زنگ خورده میبینم شماره یکی از راننده های اداره ست. (کار ما جوریه که چون بازدید و ماموریت میریم شماره راننده هامون رو داریم که دیر و زودو بهشون خبر بدیم ....). میگم آقای فلانی کاری داشتی ؟من فلانیم....بعد آقاهه میگه خواستم ببینم شماره کیه، حالا که فهمیده منم با لحنی خجالت زده میگه ببخشید خانم فلانی شرمنده ....
ماجرا این بوده که دیروز که بازدید بودیم ساعت بازدید رو تا آخر وقت نوشته بودن ، ما هم کارمون زودتر تموم شد ، راننده همکارا رو رسوند در خونشون و منم خوب چون محل زندگی من یه شهر دیگست راننده گفت نیم ساعت دیگه باید فلانی و فلانی رو ببرم خونشون که همشهری شمان،شما رو هم میرسونم....منم شماره موبایلشو گرفتم و شماره خودمو دادم و گفتم میرم بانک تو این نیم ساعت و زنگ میزنم بهتون که فلان جا سوار میشم........ خوب گذشت و ما رو رسوند....
حالا خانمه انگار امروز شماره رو دیده نشناخته وچون شک داره به شوهرش زنگ زده یقه منو میگیره.....
بیچاره راننده دوباره زنگ زده که تو رو خدا ببخشید این شماره توی گوشی بوده و به خاطر مزاحمت ببخشید.....میگم اشکال نداره و مهم نیست ولی واقعا موندم که این چه رفتاریه که خانومه داشت. شوهرش یه جایی کار میکنه که ناگزیره با خانم های همکار در تماس باشه و بالعکس...وقتی به همسرت اعتماد نداشته باشی....
ناراحتم هم واسه همچین زن و شوهرایی. زندگی اینجوری سخته....
پ.ن: قهوه تلخ بی مزه ست یا من خندیدنم نمیاد؟
- دلم مشهد خواست..........
- این اواخر مامان یادگرفته تا نصفه شب مسابقه شبکه ماهواره ای رو ببینه.همین که پسر کرده هست و هی میگه خواهر عزیزم ....... این به کنار می خواد زنگ بزنه توی مسابقه شرکت کنه، خوش به حالش عجب خوشه ها......
- چرا مانتو پیدا نمی کنم من؟
این روزها امکان نداره مشغول وب گردی باشم و مطلبی در مورد پاییز نبینم که پاییز ال ِ و بل ِ . اومدم امشب اعتراف کنم که نه پاییز رو و نه اون سه فصل دیگه رو دوست ندارم. نه اینکه دوست نداشته باشم اما عاشق و شیدای هیچکدوم نیستم. البته از تابستون واسه اون هوای گرم و کلافه کننده ش بیزارم . نه فقط در مورد فصل ها در مورد همه چی همینطوره من... هیچ وقت از اول یا همینطوری چیزی رو دوست نداشتم ....اما خجالت می کشیدم بگم.وقتی کسی سوال می کرد چه رنگی رو دوست دار ی میگفتم سبز، آبی ...گاهی ممکن بود به یه نفر که دوبار این سوال رو کرده باشه ٢تا جواب مختلف بدم....فکر می کردم خوب همه از یه رنگی ،یه فصلی ،یه آهنگی،یه خواننده ای،...خوششون میاد .و آدمهای نرمال اینجورین و منم واسه این که به خودم نشون بدم منم مثله بقیه بالاخره یه جوابی انتخاب می کردم و می گفتم ،خنده داره اما گاهی سعی می کردم جوابمو یادم بمونه که دفعه دیگه در موردش فکر نکنم. اما کم کم یاد گرفتم که خودم باشم اگه بهم گفتن کدوم رنگ بگم فرقی نداره ، واسه لباس رنگی که بهم میاد و دوست دارم....واسه گل ها همه رنگی به نظر من زیباست.....با موقعیت میسنجم با زمان با مکان ....هر چیزی که میخواد باشه بستگی به این داره که اون لحظه به کار من میاد یانه؟اگه باهاش راحت بود و بهم حس ِ خوبی داد پس اون لحظه خوبه اما دلیل نمیشه فرداش هم دوستش داشته باشم........
همه اینا واسه این بود که بگم از بین فصل ها از تابستون بدم میاد چون اینجا گرمه،آزارم میده گرما،از بین پاییز و زمستون و بهار نمی تونم یکی انتخاب کنم....
شاید اگه خاطره ای بود یکی رو به دیگری ترجیح می دادم اما نمی دونم چرا معمولا اگه یه موقعیتی بوده که خاطره انگیز شده واسم ازش فرار می کنم.....راستشو بخواین خاطره و خاطره ساختن رو دوست ندارم.چون خاطره یعنی دل کندن ...
یعنی هنوز اونجا یادته؟
اما یادت هم که باشه چه دردی از من دوا میکنه؟
میگن خدا از رگ گردن به ما نزدیکتره...
فکر کنم خیلی نزدیک شدی نمی تونی ما رو ببینی ،یکم برو عقبتر شاید تونستی بنده هات رو ببینی....
مدتیه نصفه شب ها با ترس بیدار می شم.مثلا دیشب ۴صبح با ترس از اینکه دزد ممکنه بیاد خونمون بیدار شدم.یه ترس عادی نیست...نصفه شبی کلی نقشه واسه فرار از دست دزدای احتمالی کشیدم...یا یه شب از ترس جن بیدار شدم و ترسای دیگه...گاهی اونقدر می ترسم که اون لحظه اصلا احتمال نمی دم دیگه تنهایی جایی برم یا حتی خونه تنها بمونم.....
-خودم فکر می کنم اینها به خاطر محل کارمه.شهری که کار می کنم از شهرای طایفه ای هست که شنیدن خبر قتل و تجاوز و... زیاد عجیب غریب نیست.
الان وقتش نیست
بعد از اون قضیه طپش قلب سعی کردم تمام اون چیزهایی که ممکنه باعث استرس و ناراحتی بشه رو حذف کنم....
امروز یادم افتاد که خیلی کارا رو دیگه اانجام نمی دم.تنها برنامه ای رو می بینم که بشه باهاش خندید.تنها وبلاگهایی رو می خونم که نه غصه ی زیادی داشته باشن نه جوری باشن که منو یاد نداشته هام بندازن.تنها کتابی رو ورق می زنم که بتونه سرگرمم کنه و تنها کاری رو می کنم که خاطره ای همراهش نباشه و حتی در کمال بی رحمی فراموش می کنم چشمهای غصه دار بچه های خیابونی رو که دلم نسوزه واسه هیچکس.....اما ته دلم انگار همه اینکارا رو دارم جمع می کنم واسه یه فرصت مناسب....اینکه یه روزی اینقدر حالم خوب باشه که راحت بتونم ببینم و بشنوم و به یاد بیارم و دلتنگ شم....واسه یه فرصتی که ترس نداشته باشم از غصه خوردن بی حساب.....یه فرصتی که بدونم بعدش آروم میشم..... پس فعلا تمام عوامل ناراحتی رو از خودم باید دور کنم...
حوصله ندارم. با مامان حرف نمی زنم.کار اداره به شدت زیاده و هر چی کار می کنم کمتر به نتیجه می رسم....
تاکسی نشستن آقایون ایرانی
پاها به اندازه عرض شانه باز،دستها قلاب شده وسط پا.....
وقتی می فهمی چقدر بد بختی که داری از بغض خفه می شی اما حوصله گریه نداشته باشی...
نمی دونم چرا هر وقت غر دارم میام اینجا..اصلا چرا من همیشه نق می زنم؟پیر شدن مگه شاخ و دم داره؟
خوب حالا عصبانیت الانم واسه چیه؟
خیلی وقته دلم مسافرت می خواد ،اما مگه توی این مملکت یه دختری که گناه کبیره ای مثله مجرد بودن رو داره انجام میده میتونه تنهایی جایی بره؟واسه همین با دوستم به چند تا آژانس مسافرتی سر زدیم که خیر سرمون بریم مشهد،حالا چرا مشهد؟چون جایی دیگه نمی برن، اما جور نشد یعنی دوستم گفت پول نداره فعلا و الان که درساش دوباره شروع شد....تصمیم گرفتم یه سری به دوستم که خرم آباده بزنم.هم کسیه که الان دوست دارم ببینمش هم نزدیکتره هم زیادی نیاز به مهیا شدن و اینا نداره.تازه بایدم اول ببینم می تونم روزای آخر ماه رو مرخصی بگیرم یا نه؟ حالا مامانم تا شنید که می خوام برم اونجا راحت میگه "بیخود".میگه درسته که 4سال هم اتاقیت بوده ولی من که نمیشناسمشون.من که نمی دونم کی تو خونشونه.من که نمی دونم کجا میری.من که دوست ندارم بری.من که اجازه نمیدم بری....می خوای بری خرم آباد!!!!!!!!!!!(انگاری گفتم می خوام برم خونه فساد)نه خرم آباد نه.بری اونجا چیکار؟چرا اونا نمیان؟اصلا برو اراک پیش اون دوستت(جالبه مامانم نگار رو همونقدر میشناسه که پروانه این دوستم رو).یا پاشو برو تهران پیش داداشت....اصلا بابات هم میخواست بره تهران با همدیگه برین(بابام به شدت بد مسافرته طوریکه مامان دفعه پیش با کلک تنهایی رفت سفر).
هی میگم خوب حوصله م سر رفته...دلم داره غش میره توی این خونه دیگه به تفریح احتیاج دارم.تهران برم چیکار وقتی داداش و زنش صبح تا شب سرکارن؟اصلا دلم دوست میخواد نه برادر،نه زن داداش،دلم دوستامو می خواد....چه فرقی داره خرم آباد و اراک و مشهد؟
میگه اصلا منم باهات میام....چی بگم به این مامان؟
میگم بابا من 26-27 سالمه تا کی بشینم تو خونه در و دیوارو نگاه کنم؟میگه تا وقتی توی این خونه ای ما باید بهت اجازه بدیم(اولین باره این حرفو بهم میزنه،حرف خیلی بدیه واسه من)میگم اومدیم 10 سال دیگه هم شوهر نکردم باید بشینم توی خونه تا کی یه خری بیاد ومنو ببره سفر؟یا بخوام از یکی دیگه اجازه بگیرم؟
میگه من نمیدونم اگه بابات حرفی نداشت برو(خوب بابای من آدم بد دل ویا شکاکی نیست اما این حرف یعنی اینکه مادره اول میشینه پیش بابا و میگه نزار بره و بعد میگه بابات گفته). بعد هی میگه من مخالفم.خوب مادر جان من مخالفی که باش منم با خیلی کارای تو مخالفم اینکه مادری دلیل نمیشه که هر کاری خواستی انجام بدم که....
اصلا موندم چرا اینجورین، یکم با خودشون فکر نمی کنن شاید منم به تفریح احتیاج داشته باشم؟شاید منم دلم بگیره ....همین مادر جان من دو روز از خونه بیرون نره زمین و زمانو بهم میریزه که حوصله م سر رفت از بس توی خونه بودم.....یکم مسافرتش دیر بشه حرف از دلمردگی و بی سفری و دلتنگی و هزار تا چیزه دیگه میکنه....
خسته شدم.خسته م می کنن....احساس مچالگی می کنم....
دیروز صفحه فیس بوک دوستمو باز می کنم یبینم همه بهش تبریک تولد میگن.تولدش ١ شهریور بود و با اینکه من کارم جوریه که همیشه باید حواسم به زمان باشه فکر کردم دیروز جمعه ١٠شهریوره نه ١۶ مهر حالا چرا ١٠شهریور؟خودمم نمی دونم....(جالبه ش هم اینه که یکم قبلش با خودم فکر کردم فردا ١٧میشه و خانم فلانی باید بیاد)با کلی شرمندگی واسه دوستم پیغام گذاشتم که تولدت مبارک و ببخشید که دیره و اینا.....بعد روز بعد دوستم پیغام داده" وااااااااا مریم چته؟پس اونی که همون روز تولدم smsدادو تبریک گفت از گوشی تو کی بوده؟" بعد تازه یادم اومد که تبریک تولد رو گفتم و موندم چی بگم و این بساطو جمعش کنم.........
بعضی روزها تنها چیزی که می تونه منو سرحال بیاره یه حالگیری حسابی از آقای "و" است .از بس که این ادم بی ملاحظه تشریف داره.
الان وقتش نیست دیگه و الا باید میومدم بهت میگفتم دیدی گفتم؟دیدی فرق عشق و نیازت از سر تنهایی رو خوب تشخیص دادم؟آره برادر من .....من یه خاطره عزیزم رو به صد تا آدم مثل تو نمی دم.این تنهایی می ارزه به قبول کردن حرف تو....
خدایا ممنونم ازت ،به خاطر تمام حس های قشنگی که اجازه دادی تجربه کنم.دیدم که نشد اونی که می خواستم اما ارزشش رو داشت .
آرزوی محال
روزای خوبی نیست. انگاری جناب عزرائیل روزهای پرکاری رو داره میگذرونه..
از مجلس ختم پسر خاله اومدم و دارم فکر می کنم به اون دختر ٢ساله که یتیم شد...
خدایا شکرت...
جلسه داریم.١٠ تا دکتر و متخصص و ماما نشستن دارن بحث می کنن .منم اون وسط عین ادمهای منگ میشینم از لغات استفاده می کنم شاید چیزی دستگیرم شه.نمی دونم واقعا چرا از واحد ما هم باید کسی توی این جلسه باشه....... کار رییس بیمارستان خیلی باحاله.فقط می خوره و بعد چند دقیقه الکی حرف می زنه که یعنی منم هستم این وسط....
حوصله م سر میره از این جلسات........
دومین دفعه ست که بر اساس کار دیگران قضاوت میشم .به روی خودم نمیارم میگم مهم نیست مگه کی هست یا چقدر مهمه؟کسی که اینهمه نمی فهمه کار فلانی ربطی به من نداره ارزش نداره که به خاطر حرفش ناراحت شد....به روی خودم نمیارم اما درد می کشم، غصه می خورم و اذیت میشم وقتی میبینم مامانم واسه این ناراحته..
به برادر زاده میگم :دوست دارم باهات بیام پیش دبستانی
میگه :آره عمه هر روز باید باهام بیای.
میگم:من که سر کارم نیشه ولی یه روز میام باهات
یکم اخم میکنه و آروم میگه :اون موقع که میخواستی بری مدرسه نمی ترسیدی........
-کلی واسش حرف زدیم که پیش دبستانی هم مثله کلاس زبان و قران و مهدی هست که رفتی اما انگار مدرسه می ترسونتش..
- من عاشقشم.......
نظرات ()
