روزهـــــ ــ ـــــای مـــــــ ــن

وآنکه ما را غمش از جای ببردست کجاست؟

 

سعی کنیم آدم ها رو قضاوت نکنیم...........

 

   + مریم ; ۱٠:٠٢ ‎ب.ظ ; جمعه ٢۸ آبان ۱۳۸٩
comment نظرات ()

 

اون اوایل به ساعت که نگاه می کردم میدونستم فلان کلاس روداری،یا سرکاری و یا وقت خوابته....میدونستم کجا میری و دوستات کی هستن و خیلی چیزای دیگه........اون ترم که تموم شد دونستنی های منم تموم شد.نمی دونستم دوباره کلاس گرفتی یا نه؟اگه آره چه روزهایی؟دانشگاه خودت کلاسات چطوریه و .......... به جایی رسید که نمی دونستم کجایی......فقط تعطیلات چند روزه ای که میشه احتمال میدم زیر همین اسمونی که منم هستم باشی و رو خیابونهایی قدم بزاری که منم راه میرم..........

http://eghlimaaa.persianblog.ir/post/842

 

   + مریم ; ٧:۳۳ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢۳ آبان ۱۳۸٩
comment نظرات ()

 

وارد اداره نشدیم با اعلامیه فوت یکی از همکارا روبرو شدیم.بنده خدا داشت از مرخصی هایی که از اداره داشت استفاده می کرد تا موقع بازنشستگیش.هنوز به 3هفته نرسیده از طریق برادرش که بازم همکارمونه شنیدیم که دکترا تشخیص سرطان دادن . اما هیچ فکر نمی کردیم به این زودی خبر فوتش رو بشنویم.....تازه الان باید یکم استراحت میکرد ونتیجه زحماتش رومیدید. همه گیج شدن .آقایون همکار هم که بیشتر باهاش در ارتباط بودن هنوز توی حیاط اداره هستن انگار پاشون یاری نمی کننه حرکت کنن....

خدا رحمتش کنه.

 

   + مریم ; ٦:٥۱ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢۳ آبان ۱۳۸٩
comment نظرات ()

انصاف داشته باش...

دلت میاد واسه منی که ناز کِش ندارم ،اینجوری ناز کنی؟

   + مریم ; ٧:٠٧ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۸ آبان ۱۳۸٩
comment نظرات ()

 

فکر کنم اگه اینجوری پیش برم کم کم لال میشم.جز صحبت های کاری توی اداره حرف زدنم نمیاد. "موقعی که رفت من خواب بودم" این تنها جمله ای هست که دیروز و امروز گفتم....

 

   + مریم ; ٦:٢۸ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٦ آبان ۱۳۸٩
comment نظرات ()

 

آدمهای زندگی من اون قدر کم هستند که با بی خبر موندن از ٢نفرشون فکر کنم نفرین شده ام...

 

   + مریم ; ٧:٤٦ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٩ آبان ۱۳۸٩
comment نظرات ()

 

دیدین بعضی ها مهره مار دارن؟حالا بر عکسش چی میشه؟الان من همون برعکس مهره مار دارم.....کلا آدم ها فراری میشن ازم....

 

   + مریم ; ۱۱:٥٠ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٥ آبان ۱۳۸٩
comment نظرات ()

میگه

داره میگه هوا خنکه...یه هوای خنک بعد بارون..........

منم دلم خواست.دلم بارون خواست .....

خدایا به تقویمت یه نگاه بنداز یه ماه از پاییز هم رفت هنوز اینجا گرمه ها....

 

   + مریم ; ۱٠:٤٩ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢ آبان ۱۳۸٩
comment نظرات ()