روزهـــــ ــ ـــــای مـــــــ ــن

وآنکه ما را غمش از جای ببردست کجاست؟

از دوست نداشتن ها

دیشب ساعت ٢ خوابیدم .یه بار هم ٣از خواب پریدم.۵/۵ هم که بیدار شدم که بیام سر کار.از وقتی صبح زودتر میام سر کار خیلی بیشتر خسته میشم اما به تعطیلی پنج شنبه می ارزه.

کارم امروز یکم سبکتره .اول صبحی یکی از خانوما که تازه عقد کرده با خوشحالی عکسای عقدشونو میاره نشونم میده.خدایی توی ٣۵سالگی عجب آدمی گیرش اومده انگشت به دهن شدم از وقتی عکسها رو دیدم.مبارکش باشه من که بخیل نیستم...

دارم گودر می خونم و توی وبلاگ ها می چرخم امروز.با خودم که فکر می کنم دلم واسه خودم و تموم ادم های که توی این مملکت هستن می سوزه.ما اجازه عاشق شدن نداریم.اجازه دوست داشتن نداریم اجازه شادی نداریم حتی اجازه تنها زندگی کردن و خیلی چیزای دیگه .....هرکاری بخوایم بکنیم باید منتظر قضاوت ١٠٠٠نفر باشیم.خدا رو شکر هم که واسه عرف ما فقط بدبختی و گریه و شیون پسندیده است.یه زمانی فکر می کردم ادم ها چطور کشورشون رو بیخیال میشن و میرن بین غریبه ها که حتی هم زبونشون نیستن زندگی می کنن.اما الان بهشون حسودیم میشه که از این تغییر بزرگ نترسیدن.

چرا اینهمه زندگی سخت شده؟

 

   + مریم ; ٩:٥٤ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱٦ تیر ۱۳۸٩
comment نظرات ()