روزهـــــ ــ ـــــای مـــــــ ــن

وآنکه ما را غمش از جای ببردست کجاست؟

کار نیمه تمام من...

من از مرگ می ترسم خیلی هم می ترسم.اما واقعیتی هست که باید باهاش روبرو شیم....

از دیشب دارم با خودم فکر می کنم که اگه الان بفهمم فقط یه مدت کوتاه فرصت برای زندگی دارم مثلا ١هفته چیکار می کنم؟کارای نیمه تمومم چی هستن؟خیلی فکر کردم و میبینم که کار زیادی ندارم جز چند تا حلالیت خواستن ....شاید گفتن دوستت دارم به مامانم که هیچوقت نتونستم به زبون بیارم....

جز مامانم که میدونم میدونه چقدر دوسش دارم یه کاری که حتما باید انجام بدم اینه که تمام جرات و توانم رو جمع کنم و باهاش تماس بگیرم و بهش بگم که از بودن باهاش هیچوقت پشیمون نشدم و تمام عذابهایی هم که بعدرفتنش کشیدم در برابر خوشبختی که باهاش داشتم به حساب نمیاد...میدونم که خلاف ِاین فکر میکنه...فکر میکنم دینی هست که به گردنمه...باید بدونه که تنها خاطر خوشایند من از زندگی خاطره بودن با اونه....

 

   + مریم ; ۱٠:۱۳ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢۱ تیر ۱۳۸٩
comment نظرات ()