رفیق راه
توی تمام ِ این مدتی که دارم کارهام رو واسه شاغل شدن انجام می دم یه حس ِ خیلی بد هست .اینکه کسی کنارت نباشه که نگران ِنگرانی هات باشه و شبهای پر استرس رو با حرف هاش و بودن هاش آروم کنه.اینکه یه آدم ِخاص نباشه که همراهیت کنه یا زود زود تماس بگیره و بپرسه که چی شد؟کجا رفتی و چی شنیدی؟....پدر و مادر و خانواده به کنار،فکر می کنم همه ما همچین وقت هایی نیاز به همراهی داریم از یه جنس ِ دیگه ، از جنس ِ عشق و دوست داشتن...کم داشتم ،تمام ِ این مدت همچین آدمی رو کنار ِ خودم کم داشتم که بی ترس از نگران شدن و یا خندیدنش دلهره ها و خوشی و ناخوشی هام رو بهش بگم.بگم که یه آزمایش پزشکی ساده منو کشوند به جایی که برم علایم سرطان و هپاتیت و...پیدا کنم....
می ترسم از پیدا نکردن ِ نیمه گمشده معروف...نکنه نیمه من همونی بود که رفت؟
نظرات ()
