روزهـــــ ــ ـــــای مـــــــ ــن

وآنکه ما را غمش از جای ببردست کجاست؟

امروز

رفتم آبدارخونه که ابجوش بیارم، دیدم نه کتری آب جوش داذه نه کبریتی واسه روشن کردن گاز هست منم ناراحت برگشتم،هیشکی هم اون اطراف نبود که بپرسم چه خبره امروز اینجوریه؟

اومدم واسه خودم خرماهای خشک رو درآوردم و خوردم..آقای "و" اومده میگه خوب به خودت میرسی هاااااا میگم:وقتی چایی نیست با این چیزا باید سیر شم دیگه....کلی میمونه که فکر چایی کنه،اخرش میگه دبیرخونه چایی داره برو بگیر.........

خرده فرمایشاتش که تموم میشه میره، مشغول کارام میشم و بسکویتم رو در میارم که بخورم....

چند دقیقه بعد آقای مهندس"پ" میاد ،کار داره با کامپیوتر،تا خرما و بسکویت رو میبینه بعد سلام میگه :خوب خودتون رو تحویل میگیرین...و شروع میکنه به خوردن

آقای "و"زنگ میزنه که سوال بپرسه میگه خانوم فلانی چایی هست بیارم واستون؟عینکمیگم نه ممنون....فکر کن به رییست بگی واست چایی بیاره.......

آقای مهندس داره فضولی میکنه،میگه کدوم دانشگاه بودی ،میگم فلان جا،چشماش گرد میشه،میگم نکنه شما هم اونجا بودین میگه آره،ورودی 79 بوده و من ورودی81،تعجب کرده که چرامنو ندیده اونجا،انگاری توی دانشگاهی به اون بزرگی حتما باید منو میدید...

کامپیوترو درست میکنه،مثه بچه ها حرف می زنه........کارها رو تحویل آقای "و" میدم و منتظر میمونم که بیام خونه.........ناهار میخورم و میخوابم.......

 پ.ن:یادم باشه از خانم "ب" هم بگم که امروز سرم رو خورد با خاله زنکی هاش و چرت و پرت هاش

   + مریم ; ٧:۱۳ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢۳ دی ۱۳۸۸
comment نظرات ()