روزهـــــ ــ ـــــای مـــــــ ــن

وآنکه ما را غمش از جای ببردست کجاست؟

روزانه

آقای همکار"ص" به یه قسمت دیگه منتقل کردند و ازین به بعد تو اتاق تنهام.......اما مشکل این جاست که می خوان تموم ِ کارهای اونو که اتفاقا هیچ ربطی به رشته من نداره بندازن گردن ِ من.......هر چی هم میگم من چیزی نمی دونم و الکی مسولیتی قبول نمی کنم به گوش آقای "و" نمیره که نمیره.هی میگه که واست دوره ی آموزشی میزاریمگریه.واقعا گاهی دوست دارم این آقای "و" رو خفه کنم .معلوم نیست خودش میخواد چه غلطی بکنه توی اداره.فقط حرف میزنه....از امروز شروع شد و اونقدر سرم شلوغ بود که حتی نمی تونستم یه لحظه استراحت کنم........

امروز به جای آقای "ص" من بعضی مدارک رو بردم که به اداراتی که باهاشون کار می کنیم تحویل بدیم.اداره دومی توی شهر خودمون بود.......از همون لحظه که وارد اتاق اونجا شدم تا زمانی که مدارک چک شد اقاهه همه زندگیم رو ازم پرسید.......حتی سال تولد بابام رو.......می خواستم خودم شماره شناسنامه م رو هم بهش بدم که اطلاعاتش کم نیاد ...اون وقت میگن زنا فضولن ..........تازشم کلی نصیحتم کرد که زودتر ازدواج کنم که نترشم.....و می گفت فقط دنبال نجابت پسر باشم نه پول و این چیزا........اخه کسی نیست بگه نجابت کجا بود که بخوام بر اساسش تصمیم بگیرم..........خلاصه امروز هم کلی کار کردم و کلی خندیدم به اوضاع خودم............

 

   + مریم ; ٦:٢٩ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٠ بهمن ۱۳۸۸
comment نظرات ()